محمد بن حسين البيهقي
493
تاريخ بيهقى ( فارسي )
و چشم داشته بود كه وى را فرستد ، غمناك و نوميد شد ، امير او را بنواخت و گفت : تو خدمتهاى بانامتر ازين را بكارى ؛ وى زمين بوسه داد و گفت « صلاح بندگان آن باشد كه خداوند بيند ، و بنده يك روز خدمت و ديدار خداوند را به همهء نعمت ولايت دنيا برابر ننهد . » و روز آدينه هارون به طارم 1 آمد و بونصر سوگندنامه نبشته بود ، عرض كرد و هارون بر زبان راند و اعيان و بزرگان گواه شدند . و پس از آن پيش امير آمد و دستورى خواست رفتن را . امير گفت : « هشيار باش و شخص ما را پيش چشم دار تا پايگاهت زيادت شود ، و احمد تو را بجاى پدر است ، مثالهاى او را كاربند ، و خدمتكاران پدر را نيكو دار و خدمت هريك بشناس ، و حقّ اصطناع 2 بزرگ ما را فراموش مكن . » عاقبت او آن حق را فراموش كرد ، پس به چند سال كه در خراسان تشويش افتاد از جهت تركمانان ، ديو 3 راه يافت بدين جوان كار ناديده 4 تا سر بباد داد . و بجاى خود بيارم كه از گونهگون چه كار رفت تا خواجه احمد عبد الصّمد را بخواندند و وزارت دادند و پسرش 5 را بدل وى به نزديك هارون فرستادند و كار به دو جوان رسيد و در سر يكديگر شدند 6 و آن ولايت و نواحى مضطرب گرديد ، و چنين است حال آن كه از فرمان خداوند تخت امير مسعود 7 بيرون شود ، آنگاه اين باب 8 پيش گيرم و بازپس شوم و كارهاى سخت شگفت برانم ، ان شاء اللّه تعالى . و اميرك بيهقى برسيد و حالها بشرح بازنمود . و دل امير با وى گران كرده بودند 9 ، كه خواجهء بزرگ با وى بد بود از جهت بو عبد اللّه پارسى چاكرش 10 ، كه اميرك رفته بود از جهت فروگرفتن عبد اللّه ببلخ و صاحب بريدى 11 به روزگار محنت خواجه ؛ و خواجه همه روز فرصت مىجست ، ازين سفر كه ببخارا رفته بود از وى صورتها نگاشت 12 و استاديها كرد تا صاحب بريدى بلخ از وى بازستدند و بو القاسم حاتمك را دادند ، و اميرك را سلطان قوىدل كرد كه « شغل بزرگتر فرماييم و از تو ما را خيانتى ظاهر نشده است » ، چه از سلطان كريمتر و شرمگينتر آدمى نتواند بود و بيارم احوال وى پس ازين . چون اين قاعدهء كارها برين جمله بود و هواى بلخ گرم ايستاد 13 ، امير از بلخ